حمله قشقایی به فلارد
«خدمت نوّاب اشرف والا،معتمد الدّوله دام اقباله حسینقلی خان ایلخانی، تلگراف نوشته است که نوّاب والا[معتمد الدّوله]،امر فرمودهاند دارابخان و خدا کرم خان و محمّد حسین خان،با جمعیّت به سر فلارد بروند و خانواری که از بختیاری در آنجاست،غارت نمایند.تفصیل،چه چیز است؟مراتب را اعلام فرمائید.حسین،نمره(رمضان11)44
امّا معتمد الدّوله-که فلارد را،ملک طلق قشقائیها میداشت-در دوم رمضان،به تلگراف صدر اعظم،چنین پاسخ داد:
«...اوّلا فلارد،چه دخلی به ایلخانی دارد؟قبالهء ملکی است که سیصد سال است،خوانین قشقائی دارند....فلارد-که جزو نواحی ستّهء ملک خوانین قشقائی است-یک تیره از بختیاری یعنی مال احمدی در آنجا سکونت دارند و صد تومان مال المقاطعه به بختیاری همیشه دادهاند.بدین جهت ایلخانی،همیشه بهانه در میآورد که فلارد را صاحب شود.در اودئیل،میرزازکی خان سرتیپ،مالیات آنجا را گرفت که ایلخانی،میگفت:بیست هزار تومان مال مرا بردند.کسی نپرسید که این مال،کجا بود؟مالیات بارس ئیل مانده و توشقان ئیل هم باید گرفته شود.داراب خان،دو روز است از شهر رفته،هنوز در بیضا است.خدا کرم خان،در اردکان منتظر احتشام الدّوله است که انشاء اللّه چند روزه میرود.محمّد حسین خان،در طایفهء بویر احمدی است.ایلخانی والا شأن،این دو نفر را میگوید که پیش بندی کرده باشد.نواحی ستّه،از این قرار است:دزکور،سمیرم علیا،فلارد،کرمایان،ونک،دردشت.به سلامتی وجود مبارک روحنا فداه مالیات فلارد را هم خواهم گرفت.مگر آنکه دیوان به خرج من بیاورد.اگر از فلارد تجاوز کردم،مقصر باشم.به ایلخانی مرقوم بفرمائید،تا حیات فلانی،از این خیالها بگذرد.صد هزار توان بدهی تمام فارس را بردارد و هزار مرتبه بهتر از عهدهء این کار برمیآید.من،چهار پنج فوج ساخلو میخواهم تا بتوانم نظم بدهم.او،پنج هزار سوار دارد که هیچ احتیاج به نوکر دیوان ندارد.من،قوّهء این را ندارم که از خود مال دیوان بدهم او،بخواهد صد هزار تومان میدهد که عوض هم نگیرد.من،پیر شدهام؛عاطل و باطل شدهام.او، جوان است و از محمّد خان بلوچ،خیلی بالاتر است که در عهد نادر شاه مرحوم، فرمانفرمای فارس بود.خداوند،از شرّ این مرد،دولت صد و پنجاه سالهء قاجاریّه را،عموما و اولاد سلطنت عظمی را،خصوصا نگهدارد؛و از داراب خان،از بیضا خبر رسید که ایلخانی،سوار فرستاد جنس فلارد را تر و خشک میبرند و از این طرف اینطور به عرض میرساند.فرهاد،12)45
امّا روشن است که معتمد الدّوله،در این تلگراف،آشکارا و بصراحت دروغ میگوید و حمله و غارتگری خوانین قشقائی به فلارد را،کاملا انکار کرده است.شخص ایلخانی،در کتابچهء خاطرات خود و اسکندر خان عکاشه،در کتاب«تاریخ ایل بختیاری»جریان این هجوم و غارتگری را،بتفصیل بیان کردهاند46منطقهء فلارد و خانمیرزا،محلّ سکونت طایفهء بابادی عکاشه بوده است.به هنگام هجوم داراب خان قشقائی و اتباعش به این منطقه و قتل و غارت در آنجا،طایفهء بابادی،مقاومت ورزیدند.امّا در جنگ قلعه افغان، مقاومت آنان شکسته شد و حتّی قشقائیها،حبیب اللّه خان پسر اسد اللّه خان بابادی و پدر اسکندر خان مورّخ را اسیر کرده،با خود به گروگان بردند.47این عمل قشقائیها،به احتمال خیلی زیاد،به دستور و تحریک معتمد الدّوله بوده است.ایلخانی،در کتابچهء خاطرات خود،نوشته است:
«سرکار معتمد الدّوله،حاکم فارس،داراب خان قشقائی را،با جمعیّت قشقائی فرستاد،آمدند.در خانه میرزا قدری و کلّی مال احمدی غارت کردند.نماندند.رفتند.امّا حبیب اللّه پسر آقا اسد اللّه عکاشه،در آن بین حاضر شد،جنگ کرد.اسب او را زدند و خود او را گرفتند،بردند.»48اسکندر خان عکاشه هم، در این باره نوشته است:«...ایالت فارس هم،مدت زمانی بود که از بابت دولت ابد مدّت،واگذار به حاجی فرهاد میرزای معتمد الدّوله بود.معظّم له هم،به جهانی چند کمال عدوات را با ایلخانی داشتند.همیشه انتظار وقتی را داشت شاید وهنی و خسارتی بتواند به موقع به توابع یا خود ایلخانی وارد نمایند.این اوقات-که مطّلع بود ایلخانی،عربستان مانده و حاجی ایل بیگی هم،مشرّف مکّهء معظّمه شدهاند-وقت را غنیمت شمرده،حکم به داراب خان ایل بیگی نمود که باید فلارد را بکلی نهب و یغما نمائید که از آبادی بیرون باشد.»49فلارد،از چند سال قبل از این،در دست حسینقلی خان ایلخانی بود.امّا پس از اینکه داراب خان قشقائی،با حمایت حاکم فارس آن را تصرّف نمود،مأموری از فارس برای اخذ مالیات به آنجا گسیل گردید.50
امّا این،پایان ماجرا نبود.اسفندیار خان پسر بزرگ ایلخانی،واقعهء فلارد را به گوش ظلّ السلطان رسانید.وی،عصبانی و برافروخته شد و فورا با پدرش تلگراف حضوری نموده،عرض کرد:«حاجی فرهاد میرزا،به کدام جهت داراب خان قشقائی را با استعداد زیاد،غفلتا تحریک کرده،ریختهاند به قدر یک کرور،مال و اموال از قلمرو الین غلام-که از توابع بختیاری است-به غارت و یغما بردهاند.چند نفر مقتول و حبیب اللّه خان را-که یکی از نوکرهای شخصی غلام است-در میدان جنگ اسیر کرده،بردهاند.حالا منتظر حکم شهریاری است تا چه فرمایند.»51شاه،بلافاصله تلگرافی به معتمد الدّوله زد که«حبیب اللّه خان بختیاری-که سمت نوکری به فرزند ارجمند[م]،ظلّ السّلطان دارند.از قرار راپورت واصلهء ایشان،در نزاع قشقائی اسیر شده،اینک به عموی کامکار،حکم میشود بفوریّت او را مرخّص نموده،با خلعت و عزّ، تفنگدار همراه نمود،ایشان را به وطن خود دعوت داده،قبض رسید به تهران بفرستید.»52امّا معتمد الدّوله،به ناصر الدین شاه هشدار داد که ظلّ السّلطان و ایلخانی بختیاری،در پی آن هستند که مظفرالدّین میرزا را،از ولا یتعهدی محروم و ظلّ السّلطان را جایگزین او کنند.53در پی دستورهای ناصر الدّین شاه به عمویش،معتمد الدّوله-که تا آن زمان هرگونه جنگ و غارتگری قشقائیها را نسبت به بختیاریها انکار مینمود-مجبور گردید که بالافاصله خان بابادی را از دست داراب خان قشقائی گرفته،مورد عنایت قرار داده و با خلعت،روانهء ایل بختیاری نماید.54.
با این وجود،نتایج و عواقب این منازعهء ایلی،برای معتمد الدّوله زودتر و برای ایلخانی بختیاری دیرتر فاجعهآمیز بود.حسینقلی ایلخانی و ظلّ السّلطان، کمر به تضعیف و شکست معتمد الدّوله بستند.معتمد الدّوله نیز،برای نابودی ایلخانی و تضعیف ظلّ السّلطان،تلاش بیوقفه میکرد.قتل و غارتگری قشقائیها،چنان ایلخانی را خشمگین نمود و بر افروخت که در کتابچهء خاطرات خود،نوشت:«...باری،خداوند فرصت بدهد،وقتی قشقائی بیاید سرحد، تلافی از آنها بشود.حال که خیالم این است تلافی خوبی از آنها بکنم.تا مقدّر چه باشد!»55ایلخانی،در نامهء مشهورش به شاه،پس از برشمردن تحریکات